تبليغاتX
فرياد بي صدا

ღ*ღ زخمی تر از همیشه از دست دل سپردن ღ*ღ

حرف دلم

زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
 که بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
 مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
 آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
 که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 پیش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
 کس ندیده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از ددیه من رفتی لیک
 دلم از مهر تو کنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ایام ورقها زده است
 زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
 همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 دل من بردی و با دست تهی
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر که گورم بشکافند عیان می بینند
 زیر خاکستر جسمم باقی است

آتش سرکش و سوزنده هنوز

+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:0 نويسنده حسين و گلي |

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟


I ignored her, threw her a hateful look and ran out

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم

I was oblivious to her feelings

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی

My neighbors said that she is died

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you

با همه عشق و علاقه من به تو

001

+ تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 20:2 نويسنده حسين و گلي |

مرگ تدریجی

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ی عادتهای خویش شویم

و هر روز یک مسیر را بپیماییم

اگر دچار روزمرگی شویم

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم

اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم

اگر به خودمان اجازه ندهیم

برای یکبار هم که شده

از نصیحتی عاقلانه بگریزیم !

001

+ تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:49 نويسنده حسين و گلي |

...walk with me in love 
عاشقانه همراه من گام بردار


Talk to me about

به من از آن بگو 

what you cannot say to others

كه توان گفتنتش را به ديگري نداري

Laugh with me

بامن بخند

even when you feel silly


حتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني 

Cry with me


بامن گريه كن 

when you are most upset


آنگاه كه در اوج پريشاني هستي 

Share with me all the beautiful things in life


تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش 

 

Fight with me


در كنار من

against all the ugly things in life


با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن 

 

Create with dreams to follow me


با من روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم 

Have fun with  in whatever we do me


در شادي هرچه ميكنم شريك باش

 

Work with me towards common goals


براي رسيدن به آرزوهامان ياري ام كن

 

Dance to the rhythm of our love with me


با آهنگ عشقمان با من برقص

       Walk with me throughout life       

 
  بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم

+ تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:23 نويسنده حسين و گلي |

وقتی تو نیستی..

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.

کاش می شد من به جای تو می رفتم

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم

 

+ تاريخ شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19:18 نويسنده حسين و گلي |

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبی به پا

در میان دودمانم کرد و رفت

آمد و رویی گشود و شد نهان

نام خود ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد ، من شعله ای

در وجود خود نهانم کرد و رفت

آمد و آیینه گردانم بشد

طوطی بی هم زبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم برگشود

چشمه آب روانم کرد و رفت

آمد و تیری زد و شد ناپدید

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت

001

+ تاريخ سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:4 نويسنده حسين و گلي |