تبليغاتX
فرياد بي صدا

ღ*ღ زخمی تر از همیشه از دست دل سپردن ღ*ღ

نوروز مبارك

 

 

نوروز يادگار صداقت جمشيد ، عشق فرهاد ، عظمت كوروش ، و غرور پارسيان ، بر شما دوستان گرامي مبارك باد

 

 

نفس نفس درپي توام:


قدم زنان ، نفس نفس در پي توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام !


 تو را مي سپارم به قلبم ، حالا تو هستي و يک مجنون !


 مجنوني که هيچگاه از عشقت خسته نمي شود !


 با آن چشمهاي زيبايت مرا ببين ،


 ببين که چه بچگانه به آن چشمهايت خيره مي شوم !


 وقتي در کنار مي قلبم تند تند ميتپد ،


 دستت را بر روي قلبم بگذار و حس کن که چه عاشقانه براي تو ميتپد !


بشنو صداي نفسهايم را که با هر نفس ميگويم دوستت دارم عزيزم !


بگذار با عشق تو زندگي کنم ، بگذار در کنار تو با آرامش عاشق بمانم !


مرا در دام تنهايي نينداز ؛


به خدا ديگر طاقت يک لحظه دوري تو را ندارم !


قدم زنان ، نفس نفس به دنبال تو مي آيم !
 

من که احساس خستگي نمي کنم تا آخر دنيا با تو مي مانم !


بگذار دستانت را بفشارم ، آن دستهاي گرمت را از من جدا نکن !


مرا ببين ، عاشق تر از من کسي نيست !


کسي نيست که با تو و پا به پاي تو در جاده هاي زندگي 
 

تا آخرين نفس همسفرت بماند !


بگذار هميشه با تو باشم ، يک لحظه نيز از تو دور نباشم !


ميخواهم از با تو بودن خاطره تلخ به جا نماند ،


نمي خواهم به ياد تو باشم ، آرزو دارم هميشه در کنار تو باشم !


من که هميشه به ياد توام ، لحظه به لحظه در آرزوي ديدن توام


من که دوري تو را تحمل مي کنم ،


 قلبم نا آرام را به خاطر تو آرام مي کنم !


اين لحظه هاي عاشقي براي ما پاياني نخواهد داشت !


با تو باشم ، يا بدون تو من يک عاشقم !


عاشق تو ، عاشق ان قلب مهربان تو !


زندگي ام ، قلبم ، عشقم تا ابد به نام تو خواهد بود عزيزم !
   قدم زنان نفس نفس در پي توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام 
 قدم زنان نفس نفس به دنبال تو مي آيم ، من که احساس خستگي نمي کنم
تا آخر دنيا با تو مي مانم .........

 

+ تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:52 نويسنده حسين و گلي |

با سلام بر همه عاشقان عید نوروزپیشاپیش مبارک باد

 برایتان سال خوبی  همراه با موفقیت و شادی آرزومندیم

سال خوشی را در کنار خانواده داشته باشید

این آخرین آپ سال ۱۳۸۷ هستش امیدوارم خوشتون بیاد

01

سگ باهوش 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه راگرفت و رفت

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

002

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:36 نويسنده حسين و گلي |

تا بینهایت


دلم برای خنـــــده هات برای مهربونیــات

برای هرم نفســـــت واسه نوازش نگـــات

دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک

یه آلبوم دیدنی که می شه تواون خاطره دید

یه آلبوم از تو و چشات از توونقش خاطرات

از تو که امید منی از تو که می میرم برات

اگه بری داغون می شم بدون توتموم می شم

پیشم بمون عزیز دل فقط با تو آروم می شم

می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت

ماهی شم و شنا کنم تو نازُکــای پیرهنت

آخه تو امیـــــــد منی پرتــــــو خورشید منی

تو بهتریـــن دلیل من برای زنـــده موندنی

وقتیکه بارون می باره غنچه ی عشقومی کاره

انگار چشاتـــو می بینم که آرومم نمی ذاره

چی می شه آشِنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟

تو اوج این نا امیدی تعبیر رویاهام بشی ؟

چی می شه تو خندیدنت توی ترانه خوندنت

برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟

هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم

فقط نرو، باهام بمون برات ترانه خون می شم

من تو رو تو رویای دور تو دشت سبز پرغرور

اون جایی که قاصدکا فراوونن ، کرور کرور

دیدم که بی رویا بودی بدون من تنها بودی

دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی

من اما آرزوت می شم توآوازت سکوت می شم

واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم

آخه تو امیــــــــد منی پرتـــــــو خورشید منی

تو بهتریـــن دلیل من برای زنـــــده موندنی

من و تو دلیل آرامش همیم .. پس بیا به بودنامون به آرامشمون

به لحظه های قشنگ با هم بودنمون فکر کنیم .. شایدم ..

شایدم نبودن من مایه آرامش توباشه .. ولی نبود تو عذاب لحظه لحظه های منه ..

آینده رو فقط خدا میدونه و بس ..

من و تو باید برای امروزامون زندگی کنیم

نه واسه آینده مبهمی که فقط به دست خدا رقم می خوره

بذار هنوز باهات باشم بذارهنوز بودنمو باهات حس کنم

آخه تو که نمیدونی چقدردوستـــــــــت دارم عشقــم

00

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:10 نويسنده حسين و گلي |

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

pirmard

+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:16 نويسنده حسين و گلي |

درد دلی با تو


درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ..


روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقت را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.


"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.


ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.


می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است

ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.


دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.


می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.


این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

0001

+ تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:55 نويسنده حسين و گلي |

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد

 

قيصر امين پور

 001

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:35 نويسنده حسين و گلي |

عهد میکنم


نمیتـوانم عهد کنم که تغییر نخواهم کرد
نمیتـوانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمیتـوانم عهـد کنم گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد
نمیتـوانم عهد کنم که آشفته نخواهم شد
نمیتـوانم عهد کنم که همواره قوی خواهم بود
نمیتـوانم عهـد کنم که قصوری نخواهم کرد
امـــا....
میتـوانم عهـد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود
میتوانم عهد کنم که افکار و احساستم را با تو سهیم خواهم شد
میتـوانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
میتوانم عهـد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد
میتوانم عهد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود
میتوانم عهد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید
میتـوانم عهد کنم که کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی
امـــا....
بیش از همه میتوانم عهد کنم که

دوســـــــتت خواهم داشــــــت

1

+ تاريخ شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:48 نويسنده حسين و گلي |

لحظه ی موندن و بودنم دیگه سر اومده

فال من به نام تو ببین چقدر بد اومده

می نویسم روی صفحه ی غریب زندگی

من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی  

بیا سر مزار من آروم و آهسته عزیز

طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز

می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم

این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم  

وقتی خندیدی به رفتنم دلم از تو شکست

بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست

تک تک خاطره هامون هر چی بود دیگه گذشت

جای من کی توی قلب مهربون تو نشست ؟  

بیا سر مزار من آروم و آهسته عزیز

طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز

می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم

این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم

mazar

+ تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:54 نويسنده حسين و گلي |

یادمان با شد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

001

+ تاريخ شنبه سوم اسفند 1387ساعت 18:29 نويسنده حسين و گلي |