|
ღ*ღ زخمی تر از همیشه از دست دل سپردن ღ*ღ نوروز مبارك
نوروز يادگار صداقت جمشيد ، عشق فرهاد ، عظمت كوروش ، و غرور پارسيان ، بر شما دوستان گرامي مبارك باد
نفس نفس درپي توام:
قدم زنان ، نفس نفس در پي توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام !
من که احساس خستگي نمي کنم تا آخر دنيا با تو مي مانم !
تا آخرين نفس همسفرت بماند !
+
تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:52 نويسنده حسين و گلي
|
با سلام بر همه عاشقان عید نوروزپیشاپیش مبارک باد برایتان سال خوبی همراه با موفقیت و شادی آرزومندیم سال خوشی را در کنار خانواده داشته باشید این آخرین آپ سال ۱۳۸۷ هستش امیدوارم خوشتون بیاد
سگ باهوش قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! نتیجه اخلاقی : اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:36 نويسنده حسين و گلي
|
تا بینهایت
+
تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:10 نويسنده حسين و گلي
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. نتیجه اخلاقی داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
+
تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:16 نويسنده حسين و گلي
|
درد دلی با تو ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.
+
تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:55 نويسنده حسين و گلي
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس وخشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره پولكي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن او كهكشان رعد و برق شب صداي خنده اش بود اما در ميان ما نبود كج گشودي دست، سنگت مي كند مثل تمرين حساب و هندسه زود پرسيدم پدر اينجا كجاست مي توان با اين خدا پرواز كرد
قيصر امين پور
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:35 نويسنده حسين و گلي
|
عهد میکنم
نمیتـوانم عهد کنم که تغییر نخواهم کرد نمیتـوانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت نمیتـوانم عهـد کنم گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد نمیتـوانم عهد کنم که آشفته نخواهم شد نمیتـوانم عهد کنم که همواره قوی خواهم بود نمیتـوانم عهـد کنم که قصوری نخواهم کرد امـــا.... میتـوانم عهـد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود میتوانم عهد کنم که افکار و احساستم را با تو سهیم خواهم شد میتـوانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی میتوانم عهـد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد میتوانم عهد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود میتوانم عهد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید میتـوانم عهد کنم که کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی امـــا.... بیش از همه میتوانم عهد کنم که دوســـــــتت خواهم داشــــــت
+
تاريخ شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:48 نويسنده حسين و گلي
|
لحظه ی موندن و بودنم دیگه سر اومده فال من به نام تو ببین چقدر بد اومده می نویسم روی صفحه ی غریب زندگی من فراموشت نمی کنم عزیز به سادگی
بیا سر مزار من آروم و آهسته عزیز طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم
وقتی خندیدی به رفتنم دلم از تو شکست بعد تو دیگه دلم دل به غریبه ها نبست تک تک خاطره هامون هر چی بود دیگه گذشت جای من کی توی قلب مهربون تو نشست ؟
بیا سر مزار من آروم و آهسته عزیز طاقت گریه ندارم اشکی برای من نریز می خوام بگم دوست دارم حتی اگه جدا باشیم این همه فاصله کمه اگه به یاد هم باشیم
+
تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:54 نويسنده حسين و گلي
|
یادمان با شد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
+
تاريخ شنبه سوم اسفند 1387ساعت 18:29 نويسنده حسين و گلي
|
|
|