|
ღ*ღ زخمی تر از همیشه از دست دل سپردن ღ*ღ Nobody Wants to be Lonely هيچكس نمي خواهد تنها باشد به سوي من بيا هيچكس نمي خواهد تنها باشد مي تواني صدايم را بشنوي مي خواهم احساس كنم كه نيازمندم هستي هيچكس نميخواهد تنها باشد
+
تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:24 نويسنده حسين و گلي
|
سلام بهانه من برای زندگی .... دلت تنگ است ..... می دانم !! قلبت شکسته است ..... می دانم !! دوری برایت سخت است ...... می دانم ! اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم... بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند.... و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..! بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت..... اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند... گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد... بیا و درد دلت را به من بگو... و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...! با گریه خودت را ارام نکن.... گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند.. گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند.... گریه نکن چون من هم مانند تو آشفته می شوم.. می دانی که دوست ندارم آن چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم .. ای عشقم ..... اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا آرام خود آرام آرام گریستم... برای دلی که هنوز در نبود تو .... ارام ... ارام می میرد...! باور کن بغض راه گلویم را بسته است.... اما گریه نمی کنم... می خواهم برایت فقط بنویسم... اما تو بگو بهانه ام ... می خواهم به یاد گذشته .... اما این بار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته ) بهانه ام : بیا و دستهایت را در دستهای بی روحم بگذار.... و به یاد روزهای اول آشنایی مان دوباره ...ببار ... این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..! سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و آرام در گوشم زمزمه کن ... باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد... پس برای اخرین بار هم گریه کن.... چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی ..... من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....
+
تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:1 نويسنده حسين و گلي
|
ولنتاین بر همه شما عاشقان مبارک
یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی به جز اسم تو روی لبهای من اون روزها نبود دیگه حرفی یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من گفتی بهترین روزهای زندگی یعنی روزهای با تو بودن سوز برف دستاتو می لرزوند اما گرم گرم بود دل تو اون روز هیچ کسی تو خیابون نبود به جز قلب من و تو یادمه اون روز تو ازم پرسیدی تا کی عاشقم می مونی من هم می گفتم همیشه عاشقم خودت اینو میدونی اون روزها زود گذشت حالا بین ما فاصله زیاده می خوام که بدونم کیه که قلبشو به قلب تو داده حالا من به عشقت می رم تو اون خیابون و می شینم می خوام که بدونی بعد این همه سال عاشق ترینم
+
تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:57 نويسنده حسين و گلي
|
بـه کـجــا میـروی؟؟
نمی دانم وقتی که تو آرام در نگاهم نشستی شاد باشم یا غمگین به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم نگاهم که به آینه گره می خورد، جمع شدن قطره قطره تو را دیدم و اینکه آماده باش برای جدائی ... باید رها شوی و بر پهنای صورتم بغلتی و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری بهانه چشمهایم، کمی آرامتر از دیدگانم جدا شو تا من هم به پاس مهربانیت قطره ای دیگر نثارت کنم نمی دانم اگر روزی نیائی کدامین دست گونه های خشکیده مرا سیراب می کند... به کـجــا میروی !!! به کجا میروی ،،، صبرکن ... صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا ! ای کبوتر به کجا ،،، قدر دگر صبربکن ، آسمان پای پرت پیر شود بعد برو ای عزیز جان من تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند . خنده کن ، عشق نمک گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ، صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ،،، باش ای نازنین ، باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو
+
تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:31 نويسنده حسين و گلي
|
داری بدون من میری٬ می خندی وقت رفتنت
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:0 نويسنده حسين و گلي
|
دختر و پسري به قصد ازدواج با هم دوست بودن
هر دو پاک و طاهر بعد از چند سال که از دوستي پاکشون ميگذره . دختره يه روز ميره و بعد از شش ماه به پسر نامه ميده در حالي که عکس پسرو هم ضميمه نامه کرده براي پسرنوشته : من ازدواج کردم اگه لطف کني عکسم رو بدي ازت بي نهايت سپاسگزارم پسر براي پاسخگويي اول فکر مي کنه و بعد ميره سراغ همکارها هم دانشکده اي هاي سابق همه از جنس زنها و ازشون مي خواد که اگه ممکنه يه عکس از خودشون بهش بدن . سوالي هم درباره اينکه چرا اين عکس رو بايد بدن نپرسن. همه زنها عکس ها رو به پسر تحويل ميدن چون ميدونستن پسر انقدر پاک و عفيف هست که حتي از عکس اونها جايي در شهرشون يا کشورشون سواستفاده نکنه پسرنامه اي به دختر مي نويسه نامه رو درون يک پاکت بزرگ ميگذاره . تمام عکس ها رو هم توي نامه مي گذاره . همراه با عکس دختر توي نامه فقط سه جمله بوده اميدوارم سعادتمند شي . شرمنده من عکست رو پيدا نکردم خودت زحمت بکش بگرد ببين کدومشوني."
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
+
تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:27 نويسنده حسين و گلي
|
یادت می یاد که یک شب ، غروب توی خیابون قسم دادی قلبمو ، به حکم بارون بمون ؟ یادت می یاد که گفتم : حکم بارون رفتنه ؟ می خندیدی همیشه ، می گفتی حق با منه ! یادت می یاد طاقته ، گریه هامو نداشتی ؟ اشکه من ومی دیدی سرروشونم می ذاشتی خوب می دونی همیشه تنهایی مال من بود خوشی و مهربونیت ، از آنه دیگری بود حق با کی بود عزیزم ، حکمه بارون و دیدی ؟ وداع کردی با قلبم ، طعمه غم و چشیدی ؟ گریه می کنم امروز ، از غصه های دیروز خوندی خطه زمان و ، رو حکمه بارون امروز؟
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟ گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند، نكنه غصه بخوري من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي ..... توي كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري قلب ميزارم كه جا بدي اشك ميدم كه همراهيت كنه و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم.
+
تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:55 نويسنده حسين و گلي
|
مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد. اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند. شش ماه بعد ، زن در آستانهء مرگ از او خواست: " قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. اگر این اتفاق بیفتد ، هر شب بر می گردم و تو را می ترسانم . " بعد چشمهایش را برای همیشه بر هم گذاشت. مرد ماهها سعی کرد از نزدیک شدن به زنان دیگر پرهیز کند ، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتی برای ازدواج آماده می شد ، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : " داری به من خیانت می کنی . " مرد پاسخ داد : " سالها سعی کردم قلبم را تسلیم تو کنم و تو جوابی به من نمی دادی . فکر نمی کنی برای شادی ، سزاوار فرصت دوباره ای باشم؟ " اما روح عشق سابقش بهانه ای بر نمی تافت و هر شب از راه می رسید و او را می ترساند . جزئیات اتفاقاتی را که در طول روز برای مرد رخ داده بود برای مرد تعریف می کرد. مرد دیگر نمی توانست بخوابد ، و سر انجام تصمیم گرفت نزد استادی برود. استاد گفت : " روح بسیار زرنگی است . " :" همه چیز را می داند ، تمام جزئیات را! دارد نامزدی ام را بهم می زند ، دیگر نمی توانم بخوابم ، و تمام لحظه هایی که با نامزدم هستم ، اعصابم ناراحت است. احساس می کنم کسی تماشایم می کند . " استاد به او آرامش داد و گفت : " برویم این روح را برانیم . " ان شب وقتی روح برگشت ، قبل از اینکه کلمه ای بر زبان آورد ، مرد گفت : " تو که این قدر روح خردمندی هستی ، بیا معامله ای با من بکن . تو تمام مدت مرا می بینی ، حالا سوالی از تو می پرسم .اگر درست گفتی نامزدم را ترک می کنم و دیگر هرگز به زنی نزدیک نمی شوم. اگر اشتباه گفتی ، قول بده که دیگر به سراغم نیایی ، وگرنه به حکم الهی ، تا ابد در تاریکی سرگردان باشی ." روح با اعتماد به نفس بسیار ، گفت : " موافقم . " : " امروز عصر در بقالی ، یک مشت گندم از داخل کیسه ای برداشتم . " روح گفت : " دیدم . " : " سوالم این است : چند دانه ء گندم در مشتم گرفتم ؟ " در همان لحظه روح فهمید که نمی تواند به این سوال پاسخ بدهد . برای اینکه محکوم به تاریکی ابدی نشود ، تصمیم گرفت برای همیشه ناپدید شود. دو روز بعد مرد به خانهء استاد رفت. : " آمده ام تشکر کنم. " استاد گفت : " از این فرصت استفاده کنم تا درسی را به تو بیاموزم که بخشی از وجود توست. اول ، آن روح مدام به سراغت می آمد ، زیرا می ترسیدی. اگر می خواهی از نفرینی رها شوی ، به آن اهمیت نده . دوم ، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده می کرد : وقتی خود را گناهکار بدانیم ، همواره ، ناهشیارانه ، منتظر مجازاتیم . و سوم ، کسی که تو را براستی دوست داشته باشد ، وادارت نمی کند چنین قولی بدهی . اگر می خواهی عشق را بفهمی ، آزادی را بیاموز . خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی. اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
+
تاريخ جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:30 نويسنده حسين و گلي
|
با سلام امشب با یک شعر گیلکی امدم امیدوارم خوشتون بیاد دریا توفان داره وای باد و باران داره وای .......................................................................................
دریا توفان دارد، باد و باران دارد. وای!
+
تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:6 نويسنده حسين و گلي
|
|
|