تبليغاتX
فرياد بي صدا

ღ*ღ زخمی تر از همیشه از دست دل سپردن ღ*ღ

Nobody Wants to be Lonely
There you are
In a darkened room
And you're all alone
Looking out the window
Your heart is cold
And lost the will to love
Like a broken arrow
Here I stand in the shadows

Come to me
Come to me
Can't you see that

CHORUS:

Nobody wants to be lonely
Nobody wants to cry
My body's longing to hold you
So bad it hurts inside
Time is precious and it's
Slipping away
And I've been waitin' for you all
Of my life
Nobody wants to be lonely
So why
Why don't you let me love you

Can you hear my voice
Do you hear my song
It's a serenade
So your heart can find me
And suddenly you're
Flying down the stairs
Into my arms, baby
Before I start going crazy
Run to me
Run to me
Cause I'm dyin'

CHORUS

I wanna feel you need me
Just like the air you're breathin'
I need you here in my life
Don't walk away
Don't walk away
Don't walk away
Don't walk away, no

Nobody want to be lonely
Nobody wants to cry

هيچكس نمي خواهد تنها باشد
تو اينجا هستي
در اتاقي تاريك
و تو در نهايت تنهايي هستي
به خارج از پنجره مي نگري
قلبت سرد است
و عشق را از دست داده اي
مانند يك كمان شكسته
من اينجا درون سايه ها ايستاده ام

به سوي من بيا
به سوي من بيا
مي تواني اين را ببنيني

هيچكس نمي خواهد تنها باشد
هيچكس نمي خواهد گريه كند
بدنم مي خواهد كه ترا در آغوش بگيرد
بسيار بد است كه به روحت صدمه مي زند
زمان گرانبهاست
و به دور دستها مي لغزد
و در همه ي  لحظات عمرم در انتظار تو بوده ام
هيچكس نمي خواهد تنها باشد
پس چرا
چرا اجازه ني دهي عاشقت باشم..

مي تواني صدايم را بشنوي
آوازم را مي شنوي
اين آوازي عاشقانه است
پس قلب تو مي تواند مرا بيابد
و ناگهان تو
تو هستي كه از پلكان
به سوي آغوش من پرواز مي كني، دلبندم
پيش از آنكه من ديوانگي آغاز كنم
بسويم بيا
بسويم بيا
چرا كه من مي ميرم

مي خواهم احساس كنم كه نيازمندم هستي
درست مانند هوا مرا تنفس مي كني
من به تو در زندگي ام نياز دارم
از من دور نشو
دور نشو
دور نشو...نه

هيچكس نمي‌خواهد تنها باشد
هيچكس نمي خواهد گريه كند

001

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:24 نويسنده حسين و گلي |



سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون من هم مانند تو آشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم آن چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..


ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا آرام خود آرام آرام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته ....

اما این بار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهای بی روحم بگذار....
و به یاد روزهای اول آشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و آرام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....





اگه عشقم حقیره ، اگه جسمم کویره

اگه خالیه دستام ، اگه همیشه تنهام

بـرای تـــو عاشقترین عـاشــق دنـیــام

+ تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:1 نويسنده حسين و گلي |

ولنتاین بر همه شما عاشقان مبارک

001

یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی

به جز اسم تو روی لبهای من اون روزها نبود دیگه حرفی

یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من

گفتی بهترین روزهای زندگی یعنی روزهای با تو بودن

سوز برف دستاتو می لرزوند اما گرم گرم بود دل تو

اون روز هیچ کسی تو خیابون نبود به جز قلب من و تو

یادمه اون روز تو ازم پرسیدی تا کی عاشقم می مونی

من هم می گفتم همیشه عاشقم خودت اینو میدونی

اون روزها زود گذشت حالا بین ما فاصله زیاده

می خوام که بدونم کیه که قلبشو به قلب تو داده

حالا من به عشقت می رم تو اون خیابون و می شینم

می خوام که بدونی بعد این همه سال عاشق ترینم

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10:57 نويسنده حسين و گلي |

بـه کـجــا میـروی؟؟


زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام ،

نمی دانم وقتی که تو آرام در نگاهم نشستی شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به آینه گره می خورد، جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدائی ...

باید رها شوی

و بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم،

کمی آرامتر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانیت قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیائی

کدامین دست گونه های خشکیده مرا سیراب می کند...




به کـجــا میروی !!!

به کجا میروی ،،، صبرکن ...

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا !

ای کبوتر به کجا ،،، قدر دگر صبربکن ، آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند .

خنده کن ، عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ، صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ،،، باش ای نازنین ،

باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو

001

+ تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:31 نويسنده حسين و گلي |

داری بدون من میری٬ می خندی وقت رفتنت

می خندی التماس من٬ نوازشه روی تنت

می خندی اشکای منو رو صورتم جا می زاری

تو غربت نبودنت دستامو تنها می زاری

تو هم به غربتم بخند که تو نخندیده بودی

حالا تو هم ندیده باش که اشکمو دیده بودی

تو هم بخند که خنده هات، مرهم زخمای منه

اگرچه می خندی به من،برو که وقت رفتنه

برو گلم پیشم نمون! به فکر مرگ من نباش!

تو آسمون من نشو ولی یه جا ستاره باش!

همیشه تو خیال ِ من، من و تو مال هم بودیم

تو قصه می خواستی، ببین، من و تو هم قصه شدیم

تو هم برو که رفتنت، خیلی به قصه مون میاد

برو گلم ولی بدون: دوست دارم خیلی زیاد...

دوست دارم

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:0 نويسنده حسين و گلي |

دختر و پسري به قصد ازدواج با هم دوست بودن

هر دو پاک و طاهر

بعد از چند سال که از دوستي پاکشون ميگذره . دختره يه روز ميره و بعد از شش ماه به پسر

 نامه ميده در حالي که عکس پسرو هم ضميمه نامه کرده براي پسرنوشته :

 من ازدواج کردم اگه لطف کني عکسم رو بدي ازت بي نهايت سپاسگزارم

پسر براي پاسخگويي اول فکر مي کنه و بعد ميره سراغ همکارها هم دانشکده اي هاي سابق همه از

 جنس زنها و ازشون مي خواد که اگه ممکنه يه عکس از خودشون بهش بدن .

سوالي هم درباره اينکه چرا اين عکس رو بايد بدن نپرسن.

همه زنها عکس ها رو به پسر تحويل ميدن چون ميدونستن پسر انقدر پاک و عفيف هست

که حتي از عکس اونها جايي در شهرشون يا کشورشون سواستفاده نکنه

پسرنامه اي به دختر مي نويسه نامه رو درون يک پاکت بزرگ ميگذاره .

 تمام عکس ها رو هم توي نامه مي گذاره .

همراه با عکس دختر توي نامه فقط سه جمله بوده

اميدوارم سعادتمند شي .

 شرمنده من عکست رو پيدا نکردم خودت زحمت بکش بگرد ببين کدومشوني."

 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، ازاین دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

+ تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:27 نويسنده حسين و گلي |

یادت می یاد که یک شب ، غروب توی خیابون

قسم  دادی  قلبمو ، به  حکم  بارون  بمون ؟

یادت می یاد که گفتم :  حکم بارون رفتنه ؟

می خندیدی همیشه ، می گفتی حق با منه !

یادت می یاد طاقته ، گریه هامو نداشتی ؟

اشکه من ومی دیدی سرروشونم می ذاشتی

خوب می دونی همیشه تنهایی مال من بود

خوشی و مهربونیت ،  از آنه  دیگری بود

حق با کی بود عزیزم ، حکمه بارون و دیدی ؟

وداع کردی با  قلبم ، طعمه غم  و چشیدی ؟

گریه می کنم امروز ،  از غصه های دیروز

خوندی خطه زمان و ، رو حکمه بارون امروز؟

1

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟

گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند، نكنه غصه بخوري

من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي .....

توي كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري

قلب ميزارم كه جا بدي

اشك ميدم كه همراهيت كنه

و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم.

2

+ تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:55 نويسنده حسين و گلي |

 

مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد. اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند. شش ماه بعد ، زن در آستانهء مرگ از او خواست: " قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. اگر این اتفاق بیفتد ، هر شب بر می گردم و تو را می ترسانم . " بعد چشمهایش را برای همیشه بر هم گذاشت. مرد ماهها سعی کرد از نزدیک شدن به زنان دیگر پرهیز کند ، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتی برای ازدواج آماده می شد ، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : " داری به من خیانت می کنی . " مرد پاسخ داد : " سالها سعی کردم قلبم را تسلیم تو کنم و تو جوابی به من نمی دادی . فکر نمی کنی برای شادی ، سزاوار فرصت دوباره ای باشم؟ " اما روح عشق سابقش بهانه ای بر نمی تافت و هر شب از راه می رسید و او را می ترساند . جزئیات اتفاقاتی را که در طول روز برای مرد رخ داده بود برای مرد تعریف می کرد. مرد دیگر نمی توانست بخوابد ، و سر انجام تصمیم گرفت نزد استادی برود. استاد گفت : " روح بسیار زرنگی است . " :" همه چیز را می داند ، تمام جزئیات را! دارد نامزدی ام را بهم می زند ، دیگر نمی توانم بخوابم ، و تمام لحظه هایی که با نامزدم هستم ، اعصابم ناراحت است. احساس می کنم کسی تماشایم می کند . " استاد به او آرامش داد و گفت : " برویم این روح را برانیم . " ان شب وقتی روح برگشت ، قبل از اینکه کلمه ای بر زبان آورد ، مرد گفت : " تو که این قدر روح خردمندی هستی ، بیا معامله ای با من بکن . تو تمام مدت مرا می بینی ، حالا سوالی از تو می پرسم .اگر درست گفتی نامزدم را ترک می کنم و دیگر هرگز به زنی نزدیک نمی شوم. اگر اشتباه گفتی ، قول بده که دیگر به سراغم نیایی ، وگرنه به حکم الهی ، تا ابد در تاریکی سرگردان باشی ." روح با اعتماد به نفس بسیار ، گفت : " موافقم . " : " امروز عصر در بقالی ، یک مشت گندم از داخل کیسه ای برداشتم . " روح گفت : " دیدم . " : " سوالم این است : چند دانه ء گندم در مشتم گرفتم ؟ " در همان لحظه روح فهمید که نمی تواند به این سوال پاسخ بدهد . برای اینکه محکوم به تاریکی ابدی نشود ، تصمیم گرفت برای همیشه ناپدید شود. دو روز بعد مرد به خانهء استاد رفت. : " آمده ام تشکر کنم. " استاد گفت : " از این فرصت استفاده کنم تا درسی را به تو بیاموزم که بخشی از وجود توست. اول ، آن روح مدام به سراغت می آمد ، زیرا می ترسیدی. اگر می خواهی از نفرینی رها شوی ، به آن اهمیت نده . دوم ، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده می کرد : وقتی خود را گناهکار بدانیم ، همواره ، ناهشیارانه ، منتظر مجازاتیم . و سوم ، کسی که تو را براستی دوست داشته باشد ، وادارت نمی کند چنین قولی بدهی . اگر می خواهی عشق را بفهمی ، آزادی را بیاموز .

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه...

  خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري...

 خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن،

 جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي...

 خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره...

 خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی.

 اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

+ تاريخ جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:30 نويسنده حسين و گلي |

دریا توفان

با سلام امشب با یک شعر گیلکی امدم امیدوارم خوشتون بیاد

دریا توفان داره وای باد و باران داره وای
گیله مردای خوانه می نازنین یار لیلی
موجا با دس زنه پس نیه بیدار هی کس
مرا کوشتاندرم بایم تی کنار لیلی
تی خانه آباد لیلی هی
ولانه اَ باد لیلی هی
بایه تی ویجا ایمشب می داد و فریاد لیلی
دریا توفان داره یار باد و باران داره یار
واستی ایمشب بایم دریا کناران لیلی
باز پریشانه می دیل لیلی نالانه می دیل
دو تا بال کم دارم بایم تی سامان لیلی
می جان جانان لیلی هی
جه باد و باران لیلی هی
موشکل بتانم بایم دریا کناران لیلی
یاد او مهتابی شبان کی شومی دریا لبان
تی مو ماچی دیی می شانه رو باد لیلی
سورخ دسمالا داری ایسه می یادیگاری
وعده با من ناَیی اَیه ترا یاد لیلی
مو تی خاطرخوام لیلی هی
تنهای تنهام لیلی هی
موشکیله ایمشب دریا بیگیره آرام لیلی

.......................................................................................

دریا توفان دارد، باد و باران دارد. وای!
گیله مردی میخواند: لیلی، نازنین یار ِمن..
موجها را با دست پس میزند و هیچ کس بیدار نیست. دارم خودم را میکشم تا به کنارت بیایم لیلی. خانه ات آباد...
این باد امان نمیدهد تا صدای ناله هایم امشب به گوش تو برسد.. امشب باید به کنار دریا بیایم لیلی.
باز دلم پریشان است. لیلی دلم نالان است. دو تا بال کم دارم که به برت بیایم..جان جانانم لیلی! با این باد و باران سخت است امشب بتوانم به لب دریا بیایم.
یاد باد آن شبهای مهتابی، که لب دریا میرفتیم. موهای تو با باد شانه های مرا بوسه میداد..
دستمال سرخی داری، یادگاریست از من..با من وعده میگذاشتی، به یادت می آید لیلی؟
من خاطرخواهمت لیلی.. تنهای تنهام لیلی..
سخت است که امشب دریا آرام بگیرد...

+ تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:6 نويسنده حسين و گلي |