تبليغاتX
فرياد بي صدا

ღ*ღ زخمی تر از همیشه از دست دل سپردن ღ*ღ

                                

              بنام آنکه اشک راآفريد تا آتش جنگلهاي عشق را خاموش کند

سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که در

آسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای آسمان و به زلال

و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری

 سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

سلامي به همه دوستاي عزيزم

تقديم به شما:::

 

میدانم بد کردم می دانم گناه کردم می دانم خدا مرا نمی بخشد می دانم ان دنیا یقه ام را می گیرد

 و من هم چیزی برای گفتن ندارم اما افسوس که نمی شود برگشت همه چیز را با

 اگاهی به عاقبتش درست کرد ولی افسوس که نمی شود من از کلمه کاش بدم می اید

 ولی ای کاش می شد؟ من همیشه این شعر را برای خودم زمزمه می کنم می میرم برات

نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات رفتی از برم تو

 می دونستی که دلم بسته به سازه صدات آرزومه که نمی دونستی

من می میرم برات نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من حروم بشی نمی خوام

 ازت نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم باشی

 اندازه سه تا دوستت دارم آنقدر انقدر اشک مي ريزم که تو را در اشکهايم ببينم

 آنقدر انقدر اشک مي ريزم بعد اشکهايم را پاک مي کنم که کسي تو را نبيند

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:2 نويسنده حسين و گلي |

بیگانه


کم يا زياد
همه بيگانه ايم
آن‌ را که من
بيشتر دوست‌ مي دارم
بيگانه تر است
از من که با خويش بيگانه‌ام
و عشق
هميشه سنگي است بيگانه
که باقي مي‌ماند

( پروفسور لارش گوستاوسون ) 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:59 نويسنده حسين و گلي |

و بعد از رفتنت...

 

 شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم

 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

 پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

 تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم

 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

 دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

 همین بود آخرین حرفت

 و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

 نمی دانم كه چرا رفتی

 نمی دانم چرا شاید خطا كردم

 و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

 نميدانم كجا تا كی برای چه

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

 و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

 تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

 و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد

 هنوز آشفته چشمان زیبای توام

 برگرد ....

 ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

 و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید

 كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست

 و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل

 میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

 نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

+ تاريخ جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:15 نويسنده حسين و گلي |

فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟

گفت دل شيشه ييم رو مي شكني آسون ‚ يادته؟

تو مي گفتي كه دروغه !‌ ما هميشه با هميم

لحظه ي تلخ جدايي دلامون ‚ يادته ؟

حالا هي نامه ها رو به قاصدك ها مي سپارم

مي نويسم كه هنوزمثل قديم دوست دارم

قاصدك ها توي دست باد ميرن يه جاي دور

من تو هر ترانه يي اسمت رو صد بار ميارم

حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ

نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ

حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه

حالا قصه مون شده افسانه ي ماه و پلنگ

تو هميشه دور دوري ‚ من هميشه پا به پات

چشم براه ديدنت ‚ منتظر زنگ صدات

هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون

يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات

حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

+ تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:50 نويسنده حسين و گلي |

عشق را ؟

How Do You Interpret Love

 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

How can you say you love me
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي

 

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

because your voice is sweet
صدات گرم و خواستنيه،

because you are caring
هميشه بهم اهميت ميدي،

because you are loving
دوست داشتني هستي،

because you are thoughtful
با ملاحظه هستي،

because of your smile
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم
 

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

 

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه.

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1:6 نويسنده حسين و گلي |

امروز با داستانی به عنوان بهترین دوست امدم امیدوارم خوشتون بیاد

روزی دو دوست در صحرایی با یکدیگر سفر کردند .در طول این سفر چند مرتبه با هم اختلاف پیدا کردند و یکی از آنانان سیلی محکمی به صورت دیگری زد . دوستی که سیلی خورده بود بدون آنکه کوچکترین اعتراضی بکند روی ماسه ها نوشت :

(امروز بهترین دوستم به من سیلی زد!)

آن دو به سفر خود ادامه دادند تا اینکه به در یاچه ای رسیدند تصمیم گرفتند تنی به آب بزنند ولی دوستی  که سیلی خورده بود ، چون با فن شنا آشنایی نداشت ، کمی دست و پا زد و بعد چیزی نمانده بودکه غرق شود ، ولی دوستش به موقع او را نجات داد او پس از نجات از مرگ حتمی روی سنگی نوشت :

(امروز  بهترین دوستم مرا از مرگ حتمی نجات داد !)

دوستی که سیلی خورده بود و جان او را از مرگ حتمی نجات داده بود متعجب شد و پرسید :(بعد از اینکه تو را سیلی زده بودم روی ماسه ها چیزی نوشتی ،و حالا نیز داری  روی سنگ چیزی می نویسی؟ علت چیست؟ )

دوست او پاسخ داد وقتی کسی به ما صدمه می زند ، باید عمل بد او را روی ماسه ها بنویسی تا باد های گذشت بتوانند آن را از سطح زمین پاک کنند . ولی وقتی شخصی لطفی در حق ما می کند باید عمل نیک او را روی سنگ بنویسی تا باد نتواند ان را از بین ببرد !

+ تاريخ سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:11 نويسنده حسين و گلي |

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

اي ماه خون، بار ديگر از راه ميرسي و با نسيم گرم كربلايي،

قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني.

دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكني

و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي كني.

بار ديگر از راه ميرسي و برف سكوت را

با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينه داري،

آب مي نمايي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد مي رساني!

اي ماه خدا! قدومت گرامي.

+ تاريخ دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:50 نويسنده حسين و گلي |

 

عشق ده ساله

 از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين

نقاط شهر بيرون مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست،

 ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره.

 حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده،

ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه

لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن…(((بقیه درادامه مطلب)))


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:25 نويسنده حسين و گلي |

سلام به همه امروز با یه شعر از سهراب سپهری امدم

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است .

+ تاريخ سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12:29 نويسنده حسين و گلي |