|
ღ*ღ زخمی تر از همیشه از دست دل سپردن ღ*ღ عشق تـو بـه تـار و پـود جـانم بـسته است بـی روی تـو درهـای جهـانم بـسته است از دست تـو خـواهـم کـه بـر آرم فریاد در پـیش نـگاه تـو زبانم بـسته است.
+
تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:0 نويسنده حسين و گلي
|
سلام دوستای عزیز تولدامام رضاروبه همتون تبریک میگم این نوشته قشنگوازتویه وبلاگ برداشتم امیدوارم صاحبش راضی باشه.
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بی اميد در وادی گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشك های ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده های وحشی توفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخی گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
+
تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:8 نويسنده حسين و گلي
|
طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید . ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن . طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت . پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟ - نه . - پس برو آنها را ستایش کن . طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت . پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟ طلبه گفت نه . پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان . این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری .
+
تاريخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:19 نويسنده حسين و گلي
|
* رسم زندگی اینست یک روزکسی را دوست داری وروز بعد تنهایی به
همین سادگی! او رفته است و همه چیزتمام شده است مثل یک میهمانی که
به آخر میرسد وتو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم
زندگیست پس تنها آواز بخوان . " " Robbi Nevil
· زمانی جوان بودم و یکی قلبم را شکست و مرا تنها گذاشت
بزرگتر شدم وقلب کسی را شکستم عشق گاهی نفرین است
و بدترین نفرین شکستن قلب عاشق . " " Dorothy Parker
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:0 نويسنده حسين و گلي
|
What do I have? I am thinking
Not anything! My entire asset from these, is just my world, but my world is huge and full of
sensation, he is prideful, is needful, I wont change my world with anything…because I love
my world
My world has a proud as all my dreams & I rise in this prideful world beautifully
My world has a love such my drams limpidity & I adore his being lover
My world has eyes as deep as all my grief & I love to drown in his eyes depth
My world is source of mincing & I am source of need
I know all my ah, all my grief all my tears are story of mirage, all my days are like dream. I
my world know that my breath depend on him& my heart is nostalgic without him
آیا من چه دارم؟می اندشم...
هیچ نه! تمامی دار و ندارم از این داشتن ها و نداشتن ها ، دنیایی بیش نیست!اما چقدر بزرگ است دنیای من و
چقدر پر احساس ...چه پر غرور است دنیای من و چه پر نیاز!...و من این دنیای خود را به هیچ و هر نمی
دهم...که چقدر دوست دارم دنیای خویش را!
دنیای من غرورری دارد به عظمت تمامی رویاهایم و چه زیبا اوج می گیرم من در این دنیای پر غرور
دنیای من عشقی دارد به زلالی چشمه های خوابم و چقدر می پرستم من عاشق شدنش را
دنیای من چشمانی دارد به عمق تمامی غم هایم و من چقدر غرق شدن در آن عمق نگاهش را دوست می دارم
دنیای من سرچشمه ناز است و من سراپا نیاز
من می دانم همه آهم همه دردم همه اشکم قصه سراب است.همه روزای من شبیه خواب است.و دنیایم نیز می داند
همه نفسم به او بند است، سینه ام بدون او تنگ است
+
تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:19 نويسنده حسين و گلي
|
|
|